ایمیل اشتباهی



روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل،
متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت
مجهز است.

تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند.

نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و
بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد.

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که
تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با
این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته
باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک
کند.

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می
افتد.

پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و
مادرش
را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه
مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود :

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم



میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.

راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد
میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم
و
همه چیز را چک کردم.

همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت.

امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...

وای چه قدر اینجا گرمه !!!

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي
است که
الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم
محبت بياموزي

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در
برابر روديست که از چشمانت جاري است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي
است که به اسفناک ترين حالت شکسته است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه
هاي
محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي
برايش اشک بريزي

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن
قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با
جدايي
به سرانجام برساني

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک
همراه
واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست
فراموشي
سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود
آدمها
و بستن چشمهاست...

* آدمها فقط در یک چیز مشترکند ، متفاوت بودن . ( رابرت
زند )

* کسی به حساب می آید که دیگران را به حساب آورد . (
مالکم س . فوربی )

* انسان همان است که خود باور می کند . ( آنتوان چخوف )

*به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد . ( دانته )

* حتی آنگاه که بدون امید زندگی می کنیم هم آرزوهایی
داریم . ( دانته )

* بهشت نیز در تنهایی دیدنی نیست . ( دانته )

* چیزی عوض نمی شود ماییم که دگرگون می شویم . (
هنری دیوید تورو )

* مهم نیست اگر زمین بخورید ، مهم دوباره برخاستن
است . ( وینسنت لمباردی )

داستان های بهلول

بهلول در نزد خليفه

روزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد "
نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمت
خليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كرد
سر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صداي
شيعه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد.
خليفه به مسخره به بهلول گفت:

برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كار
دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:
اين حيوان مي گويد:
مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها "
نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو.
ممكن است كه :
" خريت " آنها در تو اثر كند.


الاغ عمرش را به خليفه داد

بهلول روزي پاي بر جاده اي مي گذاشت.
كاروان خليفه ( هارون الرشيد ) با جلال و
شكوه و آشكار شد.
خليفه خواست ، با او شوخي كند.
گفت : موجب حيرت است كه تو را پياده
مي بينيم ! پس" الاغت " كو ؟
بهلول گفت: همين امروز عمرش را داد به
" شما."


طول عمر

ابلهي از بهلول پرسيد :
آدمي را طول عمر چقدر باشد؟
بهلول گفت: آدمي را ندانم . اما تو
را طول عمر بس دراز باشد.....!


همنشيني با همنوعان

شاعري تازه كار كه تظاهر به احساس مي كرد
گفت: دلم از آدميان گرفته است....!!!!!!
بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشين....!!!!!


ارزش هارون الرشيد از نظر بهلول

روزي هارون الرشيد به اتفاق بهلول به
حمام رفت.
خليفه از بهلول پرسيد: اگر من غلام بودم
چقدر ارزش داشتم؟
بهلول گفت: پنجاه دينار.
هارون بر آشفته گفت: ديوانه ، لنگي كه به
خود بسته ام فقط پنجاه دينار است.
بهلول گفت: منهم فقط لنگ را قيمت كردم .
وگرنه خليفه كه ارزشي ندارد.

شكار هارون الرشيد

روزي هارون الرشيد و جمعي از
درباريان به شكار رفته بودند.
بهلول نيز با آن ها بود. آهويي در شكار گاه
ظاهر شد. خليفه ، تيري به سوي آهو افكند
ولي تيرش به خطا رفت و آهو گريخت.
بهلول فرياد زد:" احسنت. "
خليفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره مي كني ؟.
بهلول گفت :
" احسنت " من براي آهو بود،
نه براي " خليفه".



گول زدن داروغه

داروغه بغداد در ميان جمعي مدعي
شد كه تا كنون هيچ كس نتوانسته است
او را گول بزند. بهلول هم كه در آنجا
حضور داشت. به داروغه گفت:
گول زدن تو بسيار آسان است ولي به
زحمتش نمي ارزد.
داروغه گفت: چون از عهده بر نمي آيي
چنين مي گويي.
بهلول گفت: افسوس كه اينك كار مهمي دارم،
و گر نه به تو ثابت مي كردم.
داروغه لبخندي زد و گفت:
برو و پس از آنكه كارت را انجام دادي بر گرد
و ادعاي خود را ثابت كن.
بهلول گفت: پس همين جا منتظر بمان تا برگردم ،
و رفت.
يكي دو سا عتي داروغه منتظر ماند ، اما از بهلول
خبري نشد و آنگاه داروغه در يافت كه:
چه آسان از يك:
" ديوانه " گول خورده است.


علم نجوم

شخصي در نزد خليفه هارون الرشيد مدعي
شد كه علم نجوم مي داند. بهلول هم حضور
داشت در آنجا. پرسيد:
آيا مي داني در همسايگي ات كه نشسته است؟
مدعي گفت: نمي دانم؟
بهلول گفت: تو كه همسايه ات را نمي شناسي،
چگونه از ستاره هاي آسمان ، خبر داري؟