عشق یعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق یعنی رفتن با پای
سر

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛ عشق یعنی جان من
قربان اوست

عشق یعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون
گفتگو

عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق یعنی بوسه بی
شهوتی

عشق ، یار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی

عشق یعنی دشت گلكاری شده ؛ در كویری چشمه ای
جاری شده

در خزانی برگریز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرین برگ
درخت

عشق یعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستن

 

- خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد، بلکه کسی
است که با مشکلهایش مشکلی ندارد.

- تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصلۀ این دو را زندگی کنیم.

- آب طلب نکرده همیشه مراد نیست، گاهی بهانه ایست که
قربانی ات کنند

وضعیت کشورها

ژاپن : به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات
میسازد

مصر : درس میخواند و هراز گاهی بر علیه حسنی مبارک
در و پنجره ی دانشگاهش را میشکند .
هند : پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر
خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقلویش را که سالها
گم شده بود پیدا می کند . سپس ماجراهای عاشقانه و
اکشنی پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می
کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود .
عراق : مدام به تیرها و خمپاره های تروریست ها جاخالی
میدهد و در صورت زنده ماندن درس می خواند

چین : درس میخواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک
معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس
اصلی میفروشد

گینه بی سائو (یا یه همچین چیزی):او منتظر است تا اولین
دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم
قبیله ای درس بخواند

پاکستان : او به شدت درس می خواند تا در صورت کسب
نمره ی ممتاز به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید

اوگاندا : درس میخواند و در اوقات بیکاری بین کلاس چند
نفر از قبیله ی توتسی را میکشد

انگلیس : نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است
و احتمالا" تا پایان دوره ی کواترناری!! منقرض می شود .
ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند .

و اما ایران

ایران: سر کلاس عمومی چرت میزند و سر کلاس
اختصاصی جزوه می نویسد ! سیاسی نیست ولی
سیاسی ها را دوست دارد . معمولا" لیگ کشورهای بالا را
دنبال می کند ! عاشق عبارت "خسته نباشید"
است ، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس ! هر روز دو
پرس از غذای دانشگاه را میخورد و هر روز به غذای
دانشگاه بد و بیراه می گوید ! او سه سوته عاشق می
شود !
جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود!هنوز دلیل
این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به
عزرائیل میدهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمیدهند!!!
او چت میکند، عضو فعال فیس بوک است، خیابان متر
میکند و در یک کلام عشق و حال میکند ! همه کار میکند
جز اینکه درس بخواند!!

فرزندان نبوغ

مي گويند "مريلين مونرو" زمانی نامه اي به "آلبرت
اينشتن" نوشت با این مضمون: فکرش را بکن که اگر من و
تو ازدواج کنيم، بچه هايمان با زيبايي من و هوش و نبوغ تو،
چه محشري مي شوند.
آقاي اينشتن هم نوشت: ممنون از اين همه لطف و دست
و دلبازي خانم. واقعا هم که چه غوغايي مي شود، ولي
اين يک روي سکه است. فکر اين را هم بکنيد که اگر قضيه
بعکس بشود، چه رسوايي بزرگي بپا مي شود.

زیباترین چیز در دنیا

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.
فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.
__________________
گریه نکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما با غم هم آشنا کرد