شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد
كه: به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور. اما به ياد داشته
باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد رفت و
پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه
شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين
درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو
بروم، باز هم دست خالي بگردم.
استاد گفت: ازدواج هم يعني همين!!
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش
فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود،
دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و
تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز
میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای
پرسید، شما چکار میکنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این
جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از
خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز
تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت
میگذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.
مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟! یکی از فرشتگان با
عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و
رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشتهای بیکار نشسته
است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است.
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب
بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد
از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟!
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا
شکر
|
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند؟
با یک پیامک شب به شب ، از من هواداری کند؟
یک مرد خیلی مهربان ، از هر نظر تکمیل وخوب
حتی اگر تنها شدیم با من نکوکاری کند!!
ماشین ومسکن باشدش ،اوضاع مالی رو به راه
جیب خودش راشل کند , رفع گرفتاری کند!
اول به دست آرد دلم ، بعداٌ مرا عاشق کند
آنگه برای بردنم ، جان بکند، کار ی کند!
من هی بگویم نه به او ، او هی بگوید :خواهشاٌ
در پیش من زانو زند هی گریه وزاری کند!
نیت کند عقدم کند ،هی شب به شب نذری دهد!
در مسجدی بنشیند وده شب عزاداری کند!!
گر دل بسوزانم به او ، خود را حلالش می کنم
اور را به جایی می برم ،کلی خریداری کند!!
آنگه به محضر رفته و ،عاقد برای مادوتا
با النکاح السنتی ،یک صیغه ای جاری کند
در گوشش آنجا زیر تور ،می گویم این را مهربان :
در پخت وپز در شست وشو ،باید که همکاری کند!
آنگه عروسش می شوم ،او می شود داماد من
باید بماند تا ابد از من نگهداری کند!
هدیه ای برا ی مادر چهار برادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد، بعد از شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد فرستادن صحبت کردن. اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت: من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره ... چهارمی گفت: همه تون می دونید که مادر چه قدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و می دونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که می تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته. من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال، هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. براداری دیگه تحت تأثیر قرار گرفتن. پس از تعطیلات، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلیون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ... من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم. به هر حال ممنونم. مایک عزیز، تو برای من یک سینمای گرونقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50 نفر رو داره. ولی من همه دوستامو از دست داده ام ، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام. هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ، ولی از این کارت ممنونم. ماروین عزیز ، من خیلی پیرم که به سفر برم. من تو خونه می مونم ، مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم ، این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم. ملوین عزیز ترینم ، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه خیلی خوشمزه بود! ممنونم! |
| |
|