فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر
نامزدم بود…!

اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا
با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که
من احساس راحتی نداشته باشم…

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که
برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !

سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و
بلافاصله رک و راست به من گفت :

اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو
…………….!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار
هستی بیا پیشم…

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره
شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به
طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!

یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم
مواجه شدم!!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما
موفق بیرون اومدی…!

ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس
بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم به
خانوادهء ما خوش اومدی !!!

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد
ماشینتون بذارید !!!

مشکلات زندگی
:استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست
گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان
پرسید
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش
چقدراست.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه
همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می
افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات
به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و
مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه
شاگردان خندیدند
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن
لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟
درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین
بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به
درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر
قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن
است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین
بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح
سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده
هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین
بگذاری.

زندگی همین است!

جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟
پیرمرد:معلومه که نه!
جوون: ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از
دست میدی؟!
پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!
پیرمرد: ببین… اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو
تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من
بپرسی!
جوون: کاملا امکانش هست!
پیرمرد: ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات
کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!
جوون: کاملا امکان داره!


پیرمرد: یه روز ممکنه تو بیای به خونهء من و بگی که فقط
داشتی از اینجا رد می شدی و اومدی که یه سر به من
بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی
دعوت کنم! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای
خوردن چایی بیای خونهء من و بپرسی که این چایی رو کی
درست کرده؟!
جوون: ممکنه!
پیرمرد: بعد من بهت می گم که این چایی رو دخترم درست
کرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت
معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو
ملاقات کنی! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با
همدیگه بیرون برید!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و
چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق
دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی!
مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و
از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای
ازدواج می خواین!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به
ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش
نداره در نمیارم..!!

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در
رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی
که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در
فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و
فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده
عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط
اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو
ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از
اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم
مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست
گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به
سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج
میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که
رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته
بودم زندان امروز آزاد می شدم

مرد بخیلی به یک موسسه لاغری مراجعه کرد تا لاغر
شود. منشی به او گفت بفرمایید در چه سطحی می
خواهید ثبت نام کنید ؟ بخیل گفت : چه سطوحی دارید؟
منشی گفت : ما در اینجا در دو سطح ثبت نام می کنیم
یکی در سطح ویک (ضعیف) و یکی در سطح پاور(قدرت)
اگر سطح ویک را انتخاب کنید، مبلغ ثبت نام یک ساعت و
یک دلار است و اگر سطح پاور را انتخایب کنید، 2 ساعت و
سه دلار است. بخیل با خود اندیشید من که زیاد لاغر
نیستم الکی چرا سه دلار بدهم؟ و سپس سطح ضعیف را
انتخاب کرد.

وی را به مکانی در بسته هدایت کردند. در آنجا دختر جوان
و زیبایی ایستاده بود مسئول موسسه گفت: شما یک
ساعت وقت دارید که این دختر را در این مکان بسته گیر
بیاندازید. ضمن اینکه با این جست و خیز لاغر می شوید،
اگر توانستید او را کمتر از یک ساعت بگیرید، باقی یک
ساعت وی در اختیار شماست!

سایت جک و خنده شما را به دیدن ادامه داستان در ادامه
مطلب دعوت می کند!!!


پس بخیل بسیار خوشحال شد و بدنبال دختر دوید تا وی را
بگیرد ولی دختر بسیار چابک بود و مرتب از دست وی فرار
می کرد. تا اینکه بخیل در مکانی دختر را به چنگ انداخت!
اما هنوز اقدامی نکرده بود که زنگ پایان یک ساعت به صدا
درآمد!

بخیل هر چه اصرار کرد که پول یک ساعت اضافی را
می‌دهم، بگذارید اینجا باشم؛ افاقه نکرد و او را از آن مکان
بیرون کردند. بخیل با خود گفت : فردا استثنائا خساست را
کنار می‌گذارم و سطح پاور را انتخاب می‌کنم و دو ساعت
آن مکان را کرایه می کنم تا یک ساعت را صرف گرفتن
دختر کنم و یک ساعت را...

پس روز بعد پیش منشی آن موسسه رفت و سه دلار زد
بروی میز و گفت: سطح پاور لطفا!بخیل را به همان مکان
دیروز هدایت کرده و در را نیز از آنطرف قفل کردند. اما بخیل
اثری از دختر در آنجا ندید. ناگهان چشمش به مردی بسیار
هیکلی و درشت اندام خورد! بخیل وحشت زده پرسید تو
کیستی و آن دختر کجاست؟
شخص هیکلی گفت: آن دختر مربوط به سطح ضعیف
است و من مربوط به سطح پاور. حالا من دو ساعت دنبال
تو می‌کنم و تو نیز دو ساعت وقت داری که خودت را از
چنگ من نجات دهی و فرار کنی وگرنه...

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد
قیصر امین پور

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و
گفت:"عزیزم ازمن
خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای
ماهیگیری به کانادا برویم"


ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی
است
تا ارتقاي شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا
لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل
ماهیگیری مرا هم آماده کن


ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از
خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی
ابریشمی
آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی
است
اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا
کارهایی
را که همسرش خواسته بود انجام داد

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می
رسید
اما ظاهرش خوب ومرتب بود

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او
ماهی
گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی
فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون
لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

جواب زن خیلی جالب بود

زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل
ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!

در روزگار گذشته مردی بود که کفن مردگان می دزدید و نان
زن و فرزند خویش می داد و عمری به این کار مشغول بود و
همه این سالها، به لعنت خلق گرفتار!

در بستر مرگ فرزند را صدا کرد که فرزندم، من عمری به
این کار مشغول بودم و سالهاست که به لعنت خلق
گرفتارم ، بیا و بعد از من تو کاری کن که آمرزشی باشد
برای پدرت.

پدر مُرد و پسر چندی بعد شغل پدر را دنبال کرد. با این
تفاوت که کفن مردگان را که می دزدید هیچ، با آنها آن می
کرد، که ذکرش در اینجا جایز نیست ! مردم انگشت به دهن
جملگی می گفتند که:

خدا پدرش را بیامرزد که فقط کفن می دزدید ، اینکه هم
کفن می دزدد وهم …. !

و پسر خوشحال که وصیت پدر را بجای آورده است .

بقول مرحوم عمران صلاحی، (نقل قول از ابراهیم نبوی)
حالا حکایت ماست، در این مرز پر گهر هر که بر مسندی
می نشیند خلق الله باید پدر بیامرزی برای فرد رفته بگویند. 

اول رئيس
يك روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شركت براي
ناهار به سمت سلف قدم مي زدند. يهو يه چراغ جادو روي
زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ
ظاهر ميشه.

جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي
كنم. منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!...
من مي خوام كه توي باهاماس باشم، سوار يه قايق
بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته
باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه.

بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا
من!... من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم، يه
ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني خنك
داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»... پوووف! مسوول
فروش هم ناپديد ميشه.

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه. مدير ميگه: «من مي
خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت
باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينكه هميشه اجازه بده كه رئيست اول
صحبت كنه. 
 

یكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي
بود. پدرش به
او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت
عصباني
شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در
روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي
خود را
كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به
ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه
آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه
ميخها را در ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت
عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري
كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه
عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت
گذشته به
ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد 8
8 گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست
پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن
كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي
انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده
اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد
بود
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند
ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي
تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم
نيست
تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي
خواهم كه
آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو
خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم
شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي
توانند
تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت
نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام
متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي
ما بگشايند»
اين هفته ، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان
نشان
دهيد چقدر براي آنها ارزش قائل هستيد.
يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان
دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي
دوستي كه
خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر
مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه
شما
در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد...

اولین شانس

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر
را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را
بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در
طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام
عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف
مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع
گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی
کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .
جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم
چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد
ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده
بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش
را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها
اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت
نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین
شانس را دریابی.

مردا موجودات ناسپاس



يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك
سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و
گفت:چون
شما زوجي اينچنين
مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ،
هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه
همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و..
اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در
دستش
ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در
زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،
خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30
سال
جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه
ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان

مرد ها موجوودات ناسپاسي هستند

ولي پريها.......

مونث هستند ......

 

آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت مي داند ، آن
كه از
ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور مي كند ، اما هر دو
در اشتباهند ، زيرا ما گاهي خوشبختيم و غالبا بدبخت :
بدبختي ما در آن ايامي است كه به نقايص زندگي خود توجه
داريم و خوشبختي ما در لحظات كوتاهي است كه به
نعمتهاي
زندگي خود نظر مي اندازيم . 

 

پیغام گیر تلفن برخی از شاعران ایرانی




پیغام‌گیر حافظ:
رفته‌ام بیرون من از كاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام
زان زمان كو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور
------------------------------------------------------------
پیغام‌گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتی دادی به دستم ....
------------------------------------------------------------
پیغام‌گیر فردوسی:
نمی‌باشم امروز اندر سرای
كه رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب
------------------------------------------------------------
پیغام‌گیر خیام:
این چرخ فلك، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام كه كرده‌ای از من یاد
رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد
------------------------------------------------------------
پیغام‌گیر منوچهری:
از شرم، به رنگ باد باشد رویم
در خانه نباشم كه سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت
زان پیش كه همچو برف گردد رویم
------------------------------------------------------------
پیغام‌گیر مولانا:
بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!
------------------------------------------------------------
پیغام‌گیر باباطاهر:
تلیفون كرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت 

 

نسخه جديد آموزش رد شدن ازخيابان به کودکان:

اول به سمت چپ که محل عبور ماشينهاست نگاه ميکنيم
بعد به سمت راست که محل عبور موتورهاست نگاه ميکنم
بعد به سمت بالا نگاه ميکنيم که محل سقوط هواپيماست
سپس با روحي سرشار و قلبي مطمئن پا به خيابان
ميگذاريم

 

نامه ی یه پسر سنگدل به دوست دخترش !
۱- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم


۲- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو


۳- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می
شناسم


۴- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و


۵- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی
باید


۶- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه


۷- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون
عمر گلهای بهار كوتاه بود اما


۸- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و


۹- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من
مطمئنم


۱۰- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس
نمیتواند تحمل كند و با این وضع


۱۱- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را


۱۲- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با
جدایی ازهم


۱۳- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه


۱۴- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم
مطمئن باش


۱۵- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و
چقدر برایم ناراحت كننده است اگر


۱۶- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو
میخواهم كه


۱۷- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش


۱۸- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه
دارای كمترین


۱۹- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب
تصمیم گرفتم برای همیشه


۲۰- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع
شوم كه


۲۱- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم .



و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از
مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان!!!