X
تبلیغات
اس و متنهای عاشقانه و عارفانه وخواندنی - متنهای زیبا

اس و متنهای عاشقانه و عارفانه وخواندنی

اس ام اس

متنهای زیبا

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار
میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد
گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود
و تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست
می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و
مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او
نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از
مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت
عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود
، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق
شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که
تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی
به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود
فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی
مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را
نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش
فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو
توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ،
حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه
می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها
کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و
گفت :
من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر
همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است .
تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر
خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت
نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در
مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می
توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ
،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن
اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه
بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش
کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود .
تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی
که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و
پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا
ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت
عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم
صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت
کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن
بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست
می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و
درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما
باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

شيشه اي ميشکند ...
يک نفر مي پرسد ... چرا شيشه شکست ؟
مادر ميگويد ... شايد اين رفع بلاست .
يک نفر زمزمه کرد ... باد سرد وحشي مثل يک کودک
شيطان آمد .
شيشه ي پنجره را زود شکست .
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست
عابري خنده کنان مي آمد ...
تکه اي از آن را بر مي داشت مرهمي مرهمي بر دل تنگم
ميشد ...
اما امشب ديدم ...
هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد ...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره
هم کمتر است ؟
دل من سخت شکست اما هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد
چرا ؟

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی
خواستم
ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق
شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم بگريم، گفتند
دروغ است.وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.دنیا
را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

کاش همیشه اینگونه باشیم
دو دوست از جاده ای در
بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا
کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنان از سر خشم به
صورت دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود
سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی به او بگوید روی
شنهای بیابان نوشت ، امروز بهترین دوستم بر چهره ام
سیلی زد .
آن دو به راه خود ادامه دادند تا به آبادی رسیدند . تصمیم
گرفتند که قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد.
نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را
نجات داد . بعد از اینکه از غرق شدن نجات یافت روی صخره
ای این جمله را حک کرد : امروز بهترین دوستم جان مرا
نجات داد . دوستش با تعجب پرسید : بعد از اینکه من با
سیلی تو را آزردم ، تو آن جمله را روی شنهای صحرا
نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دوست لبخندی زد و گفت : وقتی کسی ما را آزرده کرد
خاطره اش را باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای
بخشش آنرا پاک کنند ولی وقتی محبتی در حق ما می
شود باید آنرا روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را
از یادها ببرد

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو
تکه ی مساوی تقسیمسپس سیب زمینی ها را به دقت
شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان ل;یوان
کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد
مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به
این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر
هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش کرد.. مرد
جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به
پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه
بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه
است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش
را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی
زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد
که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و
این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با
هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد ج;وان طاقت
نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم
سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز
با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

در یک شب سرد

 زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران
بزرگی شدند. آنها در میان ز;وجهای جوانی که در آنجا
حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از
آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می
شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر
عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در
کنار هم خوشبختند .»
یرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا
سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی
به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و
رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب
سیب زمینی خلال شده و یک ن;وشابه در سینی بود.

 از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر
خطرناک
هستند:

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت

دروس عشق شناسی
علوم: عشق عنصري هست كه بدون اكسيژن مي سوزد.
رياضي: عشق عددي هست، كه هرگز تنها نيست.
فارسي: عشق كلمه اي هست، كه ماضي و مضارع ندارد.
ورزش: عشق توپي هست، كه هرگز اوت نمي شود.
قرآن: عشق آيه اي است، كه در هيچ سوره اي وجود
ندارد.
انشا: عشق موضوعي است، كه نمي توان توصيفش كرد.
زيست: عشق ميكروبي هست، كه از راه چشم وارد مي
شود.
شيمي: عشق اسيدي هست، كه درون قلب اثر مي
گذارد.
فيزيك: عشق آدم ربایي هست، كه قلب را به سوي خود
مي كشد.

زندگی زد ؛آدم رقصید .

آدم رقصید ؛ زندگی عرق کرد .

زندگی عرق کرد ؛ آدم چایید .

آدم چایید ؛ زندگی تب کرد .

زندگی تب کرد ؛ آدم لرزید .

آدم لرزید ؛ زندگی ترک برداشت .

زندگی ترک برداشت ؛هیچ کس درد آدم را نفهمید

۶۱ نکته برای خوشبخت زیستن چکیده نتیجه سال ها
تلاش ده ها دانشمند و محقق و روانشناس دانشگاه
آرکلند جنوبی در راه خوشبختی و سعادت انسان متمدن
معاصر است. با توجه به این نکات زندگی خود را متحول
کنید افق های جدیدی برابر دیدگانتان بگشایید.





1- در دنیا جای کافی برای همه وجود دارد ولی شما
مطمئنناَ مستقل از هیکلتان، مستحق جای بیشتری
نسبت به دیگران هستید.



2- حتی اگر توالت شما به جدید ترین تجهیزات روز دنیا
مجهز باشد، آفتابه را در دستشویی همیشه پر نگه دارید،
به خصوص در ایام تابستان.



3- هرگز سعی نکید یک نئو مارکسیست را در مورد نظریه
پایان تاریخ فوکویاما متقاعد کنید.



4- وقتی می خوابید پس از در آوردن جوراب هایتان آن ها را
قبل از پرت کردن داخل هم فرو کنید (ارزش این نکته را
صبح روز بعد درک خواهید کرد)



5- از همه چیز های یکبار مصرف به خصوص تیغ های
اصلاح، چندین مرتبه استفاده کنید.



6- خواب هایتان را هرگز برای همسرتان تعریف نکید



7- درتاکسی برای اینکه کرایه تان عادلانه حساب شود
پشت سر کسانی که درب را محکم می کوبند فحش
بدهید.



8- در وصله جوراب این نکته شاید حیاتی باشد ولی در بخیه
زدن لازم نیست یک سر نخ را گره بزنید.



9- بیاموزید که به مردم اعتماد کنید. به خصوص به سی
دی فروش های خیابان انقلاب.



10- به دکتر ها، وکلا و کار چاق کن ها هر گز اعتماد نکنید.



11- کارت سوخت خود را با نخ به گردنتان بیاویزید تا در پمپ
بنزین جا نماند.



12- با اصل عدم قطیت هایزنبرگ به ویژه در ایام انتخابات
شوخی نکنید.



13- در یک توالت عمومی قبل از شروع هر کاری امکانات
بالقوه و بالفعل را بسنجید. (از وجود آب، دستمال، سالم
بودن سیفون و باز بودن مجرای فاضلاب مطمئن شوید)



14- اگر چاق هستید لباس با راه های افقی نپوشید. فکر
می کنید چرا شیر ها به شکار گورخر بیشتر از فیل علاقه
دارند؟



15- تا زمانی که صورتتان باد نکرده پولتان را برای
دندانپزشک حرام نکنید.



16- شماره تلفن همه را داشته باشید و به هیچ کس
شماره ندهید.



17- بد را به خاطر بدتر کنار نگذارید. مثلا ترک سیگار به
خاطر نامزدتان و قولی که به او داده اید.



18- سعی کنید از سیاست هم مثل سایر امور چیزی سر
در نیاورید.



19- فلسفه نئوکانتی را با قانون دوم ترمودینامیک مغالطه
نکنید.



20- حتا اگر پزشک خبره ای هستید به خودتان آمپول نزنید.

: 21- هرگز وصیت نامه تنظیم نکید. آدم عاقل پول و وقتش
را صرف چیزی که مال خودش نخواهد بود نمی کند.



22- پیش از خوردن آناناس پوست آن را بکنید (بگیرید)



23- در جاهایی که نیازی وجود ندارد همین جوری برای
دست گرمی و کسب مهارت دروغ بگویید.



24- اگر تصمیم به ازدواج دارید برای اینکه دوران دانشجویی
و پس زمینه هایش کامل از ذهنتان محو شود برای دریافت
شوک الکتریکی یک دوره کامل را در یک آسایشگاه روانی
بستری شوید.



25- به دشنام های استخوان دار چند زبان زنده دنیا مسلط
باشید.



26- وقتی با همسرتان به پارک می روید سند ازدواجتان را
فراموش نکنید.



27- سعی کنید چیزی را که درزندگی دوست دارید به
دست آورید وگرنه مجبورید چیزی را که دوست ندارید به
دست بیاورید.



28- اگر وبلاگ نویس هستید در اعتراض به فیلترینگ
گسترده سایت ها، وبلاگ خود را دو بار ثبت کنید.



29- به خاطر داشته باشید که : 99درصد خوشبخت های
دنیا پولدارند.



30- 100 درصد بد بخت های دنیا بی پول هستند.



31- 100 درصد احمق ها و الکی خوش های دنیا فکر می
کنند که جز آن یک درصدی هستند که پول ندارند ولی
خوشبختند.



32- در اتوبوس ومترو برای اینکه مجبور نشوید جای خود را
به خانم ها یا افراد مسن بدهید، خود را به خواب بزنید.



33- خاطرات بد را فراموش کنید. خاطرات خوبی را هم که
آدم های بد حضور هر چند کمرنگ در آن دارند توصیه می
کنیم که فراموش کنید.



34- برای صرفه جویی اقتصادی یک روز در میان یک روزنامه
عصر بخرید (چو هم خبرهای صبح آن روز، هم خبرهای
صبح روز بعد را می نویسد)



35- مبنای اعتمادتان به یک سگ نه بر اساس جثه اش
بلکه بر اساس کیفیت و کمیت دندان هایش باشد.



36- بله گفتن را بیاموزید تا با همه دوست بمانید ولی با
بهانه هایی که بعدا با فراغ بال اختراع می کنید از زیر
تعهدات در بروید.



37- یک شماره حساب مستقل و پنهان از همسرتان
داشته باشد.



38- در دستشویی تلفن همراه خود را با درایت کامل
مدیریت کنید.



39- وقتی در ترجیح یکی از مکاتب فرانکفورت یا وین به بن
بست فلسفی رسیدید آن را انتخاب کنید که پسر عمویتان
پس از چند هفته کارتن خوابی در خیابان هایش از آن شهر
دیپورت شده است.



40- در انتخاب یک محصول بسته بندی مثل کنسرو، علاوه
بر قیمت به وزن آن هم توجه کنید (برای سهولت می توانید
از جدول های تناسبی که سوم ابتدایی یاد گرفته اید
استفاده کنید)

 41- وقتی از زندگی نا امید می شوید به کوزت و هاج زنبور
عسل بیاندیشید.



42- نویسنده ها را جدی نگیرید. اگر رمان نویس ها به
باهوشی کتاب هایشان بودند مطمئن باشید مانند آن ها
سر از هالیوود در می آوردند.



43- اگر با همسایه طبقه پایینتان مشکلی دارید هر شب
بعد از دو نصفه شب سیفون را بکشید.



44- اگر با همسایه طبقه بالایتان مشکل دارید سعی کنید
مشکل خو را حل کنید یا اینکه به صدای سیفون بعد از دو
نیمه شب عادت کنید.



45- وقتی همه جا را برای پیدا کردن عینک گمشده تان زیر
و رو کرده اید محض احتیاط با لمس دست، پیشانی خود را
هم چک کید.



46- برای اینکه در زندگی آدم موفقی شوید سعی کنید
حداقل یک شکست عشقی بخورید.



47-نظریه تکامل داروین را زیاد جدگی نگرفته و زمان خود را
از این پس کمتر جلوی آینه تلف کنید.



48- به یک آلمانی هرگز «جری» نگویید. حتی اگر اسمش
جری باشد.



49- به خودتان جایزه بدهید. مثلا وقتی ترفیع گرفتید، به
جای رفتن به مهمانی شام مادرزنتان، همسرتان را به یک
رستوران گرانقیمت ببرید.



50- موفقیت مثل ترکیب سرّی کوکاکولاست. به فرمول
هیچ احدی اعتماد نکنید.



51- اگر چه تاجر، وکیل، یا دکتر نباشید ولی لازم است که
چشمک زدن نامرئی، اشاره با ابرو واحیای قلبی تنفسی
را به عنوان فنون پایه بیاموزید.



52- کتاب هایی را که امانت می گیرید پس ندهید. مگر
اینکه قرار باشد کتاب نایابتری از همان آدم به امانت بگیرید.



53- کتابی که قابل خواند است قابل خریدن هم هست.
کتابی به کسی امانت ندهید. اگر چنین اشتباهی مرتکب
شدید با وعده امانت دادن کتاب های نایاب دیگر، کتاب خود
را پس بگیرید.



54- هرگز شوهر خود را از خواب بعد از ظهر بیدار نکنید مگر
اینکه آتش سوزی به زیر شلواری اش رسیده باشد.



55- قبل از دست در دماغ کردن با یک چرخش 360 درجه
وجود دوربین های مدار بسته و شیشه های آینه ای را
بررسی کنید.



56- وقتی در یک سفر هوایی از رفتار مهماندار خوشتان
نیامد برای تلافی او را گارسن-هوایی خطاب کنید.



57- بعد ا آروغ زدن در یک جمع رسمی با سخنرانی در مورد
زیان های نوشابه های گاز دار و لزوم برخورد دولت با
سازندگان این محصولات، افکار جمع را منحرف کنید.



58- اگر خیلی لاغر هستید تابستان ها در خانه بمانید. مگر
اینکه با پلیور از منزل خارج شوید.



59- کلید خانه را زیر گلدان نگذارید. بهترین محل اختفا برای
کلید کفش کتانی بو گندوی پسرتان است.



60- دوست خوب کسی است که دقیقا می دانید کجا به
شما قرار است نارو بزند. دوست بد جوری است که نارو
زدنش به ذهنتان هم خطور نمی کند.



61- اگر اسم چرخه ای به نام سعدی کارنو در فیزیک به
گوشتان خورد پیش از اینکه به تبحر سعدی در فیزیک ایمان
آورده و صلواتی هدر بدهید، به این فکر کنید که شاید
پدرسعدی کارنو از علاقمندان آثارسعدی بوده است.

یک خانم در حین رفتن به سمت محل کارش چشمش به
یک طوطی می افتد که در داخل فروشگاه حیوانات اهلی،
درپشت ویترین قرار داشت. او برای لحظاتی در مقابل
ویترین فروشگاه می ایستد تا زیبائی پرنده را تحسین کند.
در همین حین پرنده به او می گوید: "هی، خانم، تو واقعاًًَََََََ
زشت هستی!"
خوب مسلم است که شخصیت داستان ما با شنیدن این
عبارت بسیار عصبانی شد و به سرعت باد از مقابل
فروشگاه گذشت و به سمت محل کارش به راه افتاد. در راه
برگشت به خانه، بار دیگر همان پرنده را در پشت ویترین
فروشگاه مشاهده کرد و پرنده در حالی که به او خیره شده
بود گفت : "هی، خانم، تو واقعاً زشت هستی!" او بطرز
باور نکردنی عصبانی شد و از آنجا گذشت. روز بعد، در
حالی که او به سوی محل کارش می رفت، مجدداً
چشمش به همان پرنده افتاد و باز همان قضیه تکرار شد و
پرنده دوباره همان جمله را تکرار کرد. "هی، خانم، تو واقعاً
زشت هستی".
این بار او آنقدر عصبانی و خشمگین شد، که با شدت تمام
قدم به داخل فروشگاه گذاشت و مسئول فروشگاه را
تهدید نمود که اگر جلوی طوطی را نگیرد، از او شکایت می
کند و طوطی را نیز با دستهای خودش می کشد. فروشنده
بی نهاید از او عذر خواهی کرد و قول داد که طوطی دیگر
هرگز آن جمله را تکرار نخواهد کرد. آن روز گذشت و عصر
هنگام، زمانی که شخصیت داستان ما به سوی خانه برمی
گشت، بار دیگر مجبور بود که از جلوی فروشگاه حیوانات
اهلی بگذرد و همین زمان بود که ناگهان شنید که یک
صدای آشنا او را صدا می کند.
"هی، خانم، ......."
او برگشت و گفت: "بله؟!"
طوطی جواب داد: "خودت میدونی ...........!!!"

گوش كن...

جاده صدا ميزند از دور قدم هاي تو را

چشم تو زينت تاريكي نيست

پلك ها را بتكان كفش به پا كن وبيا

و بيا تا جايي كه پر ماه به
انگشت تو هشدار دهد

و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب
كند

پارسايي است كه تو را خواهد خواند

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از

حادثه ي عشق تر است...

سهراب



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:23  توسط م  |